سه، چهار روز صبح و بعداز ظهر در دارالحکومة میرفتیم. بالاخره با سختی بسیار توانستیم شکایتمان را مطرح کنیم…گفتند، حکم شما پیش یک خان است…پنج تومان به خان دادیم و حکم خود را گرفتیم…من چهار گرجی را میشناسم و اگر بخواهی تو را نزد آنها میبرم…از خوشحالی روی پا بند نبودیم…غلامرضا دم در مسافرخانه صدا زد: گرجیها سریع بیایید همدیگر را ببینیم